آلام پست مدرن!

عقلم درد می کند
فکرم آبسه کرده
دریچه های ایدئولوژی ام گشاد شده اند
حسرت می خورم
کلمه استفراغ می کنم
حالم را می فهمی؟

Advertisements

برای نهال

همراه شو

خطی بکش بر این نشان

این دم که قفس

هوایی ست که ریه هامان را پر می کند

این لحظه که زمان نیز بی شکیب

از سر پرچین قد بکش

سبز شو

نهالی که بر خاک

در نگاهت

       پیشاپیش

آن سوی پرچین

آنجا که تاریخ شرمگین

پنجشنبه ها را می رقصد

با بهنام

       سهراب

                  ندا

یاد

نگاهامان بر در

سرخورده

    چون بهمن افسرده

چشم به راه

    همچون دی

عریان ومست

نشئه آرزویی دیرینه

ارثمان طاقی دود آلود

گنجه ای تهی از خود

و نگاهی منتظر

آدینه  از پس آدینه

امروز

تا روز پیروزی

آن روز که نقش کردیم

بر نقاشی های کودکی مان

بر رویاهای نوجوانی مان

آن دم پیروزی

که چونان ما کامش تلخ

خواهد گریست

بیاد شهیدانی که بی هیچ

حتی یادی

یا نشخواری در ذهن

آن دم که ما

 غرق در لذتی بی همتا

فراموش می کنیم

راهی سخت

که پیمودند

که پیمودیم.

تفنگ بر شقیقه

گریزی نیست

  از این عبور

هرچند بر کلماتم باروت ببارد

و مسلسل بر شقیقه قافیه هایم بگذارند

گریزی نیست

هرچند که بر شعرم سنگ گذارند

                                  فاتحه بخوانند

بی واژه تکرار خواهم کرد:

                              آزادی

هرزگی

این روزها فقط گوشت تنم را دارم برای خوردن.تنی که زیر بارهر ذلتی برود همان بهتر که ذره ذره خورده شود و موریانه ها را در خماری باقی بگذارد. کار هر روزم این است ، دیگر برایم عادت شده. همه نگرانی ام  از روزی است که به پایان برسم. روزی که فقط جفتی چشم برای عرضه خواهم داشت، روز مرگ من خواهد بود.

همیشه عقیده ام بر این بود که چشمان هر کس زندگی اوست و تنها روزن برای عبور روحش . نظرم این بود که کورها روحشان زندانیست و عذاب می کشند.جسمم که خوراک خودم شد ، روحم را نیز خیلی وقت پیش فروختم.همان روزی که برای خرید از خانه زدم بیرون، همانجا که پایم لغزید. سخت بود اما به فروختنش می ارزید.احساس سبکی خاصی وجودم را فراگرفته بود دیگر از هیچ چیز هراس و واهمه ای نداشتم تنها دارایی ام را حراج کرده بودم.حکم مرتاضهای هندی را بعد ریاضت  داشتم.

 خوشحالم،روحی را که دیگر سکه ای نمی ارزید به قیمت گزافی فروختم. اما حتی یک لحظه نگاه هرزه ای که روحم را خرید فراموش نخواهم کرد.سرد بود مثل تن پدربزرگم وقتی مرد.هنوز تنم از کرختی اش می لرزد. بارها وسوسه شده بودم که چرخ دستی پیرمرد نان خشکی که خواب هر ظهرم را با صدای خشک چرخهای چرخ دستی اش برهم میزد به زور از دستش بگیرم و روح خرید و فروش کنم. آخر این روزها مشتریان پروپا قرصی دارد. این روزها شبانه روز خوابم و گاهی اوقات بیدار می شوم و سیگاری دود می کنم و بطری مشروبم را سر می کشم …

(این داستان در حال تکمیل است)